بهای بهشت


بهای بهشت

هر چیزی بهایی دارد ، انجام عمل صالح نیز بهای بهشت است و از همین رو است که حضرت علی (ع ) میفرماید:

"بهشت را به بها میدهند ، نه به بهانه."

ما با انجام عمل صالح و نیکو بهای بهشت را پرداخت می نماییم.

و با ایمان داشتن و حفظ ایمان و اعتقاد به عالم آخرت تا لحظه ی مرگ ، ورود خود را به بهشت قطعی می کنیم. زیرا در جای جای قرآن مجید ، ایمان داشتن و انجام عمل صالح به عنوان عامل  ورود ما به بهشت و بهره مندی ازنعمتهای های بهشتی معرفی گردیده است.

وقتی ایثار و گذشت می نماییم و از چیزی که حق خودمان است در جهت بهره مندی انسانهای مستحق و نیازمند می‌گذریم ، وقتی در موقعیتی قرار میگیریم که میتوانیم انتقام بگیریم اما به خاطر رضای خدا ، میبخشیم و عفو پیشه میکنیم، زمانهایی که به پدر و مادر خود خدمت میکنیم و خنده را بر لبهای آنها می نشانیم و حس رضایت را در وجود آنها ایجاد و تقویت می نماییم ، در واقع با انجام این قبیل کارها بهای بهشت را پرداخت کرده ایم.

بدیهی است که هر کسی در زندگی از چنین موقعیتهایی بهره مند میشود و چنین شرایطی برایش فراهم میگردد و اگر اینها را از دست بدهد ، در واقع موقعیتهای بهشتی شدن خود را از دست داده است.

پس عقل سلیم حکم میکند که موقعیتهای انجام کار خیر و نیکو را از دست ندهیم و این اعمال صالح را برای رضای خدا انجام دهیم نه برای رضای مردم و اطرافیان.

زیرا اگر برای رضای مردم و اطرافیان انجام دهیم ، خواهی نخواهی با منت گذاشتن سر طرف مقابل ، عمل صالح خود را نزد درگاه الهیکم ارزش و بی اعتبار مینماییم.

و خداوند بهشت خود را به بهای اندک به ما نمی فروشد.

 

درباره‌ی مهدی طاهری

مهدی طاهری
مهدی طاهری کرچگانی هستم. دبیر، عاشق تحقیق و پژوهش، علاقه مند به مطالب فقهی و مذهبی

حتما ببینید

تاوان بی گناهی

همیشه گفتن و شنیدیم که : “سر بی گناه تا پای دار میره اما بالای …

۴ نظر

  1. سلام باتشکر از راه اندازی این سایت توسط شما

    خیلی از راه اندازی این سایت توسط شما خوشحالم 

    من الله توفیق

    عباس جعفری

     

     

  2. بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
    – بهلول، چه می سازی؟
    بهلول با لحنی جدی گفت:
    – بهشت می سازم.
    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
    – آن را می فروشی؟!
    بهلول گفت:
    – می فروشم.
    – قیمت آن چند دینار است؟
    – صد دینار.
    زبیده خاتون گفت:
    – من آن را می خرم.
    بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
    – این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
    – این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
    – یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
    – به تو نمی فروشم.
    هارون گفت:
    – اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
    بهلول گفت:
    – اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
    هارون ناراحت شد و پرسید:
    – چرا؟
    بهلول گفت:
    – زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *